پایگاه خبری همبستگی ملی: در سکوت کوچه باغ های اطراف تهران و در حاشیه دنیایی که نامی از زنان بر صفحه تاریخش نمینوشت، زنی قد برمیافراشت که نه خواندن میدانست و نه نوشتن، اما کلماتِ نانوشتهاش راهی به دلها باز میکرد و در حافظه جمعی مردم حک میشد. این کتاب روایت زندگی فاطمهسلطان است؛ زنی که اهالی محل او را «سلطانخانم» صدا میزدند؛ لقبی که نه از ثروت آمده بود و نه از قدرت حکومتی، بلکه از سلطنتی ناشی میشد که بر قلبهای مردم داشت. او پزشکی نخوانده بود، اما طبیبِ دردهای بیدرمان بود. دانشگاه ندیده بود، اما استاد شفقت و خردِ زیستۀ نسلها بود.
در روزگاری که بسیاری از زنان حتی حق حضور در جمع را نداشتند، سلطانخانم هم شکستهبند بود، هم داروگر، هم درمانگر و هم مددکار. دستانش درد را میفهمیدند و دلش رنج را. زخمها را میبست، اندامها را جا میانداخت، داروهای گیاهی میساخت و به خانههای فقیران سر میزد؛ بیهیچ چشمداشتی، بیهیچ سند و مدرکی که کارش را رسمیت ببخشد. اعتبارش اعتماد مردم بود و مدرکش تجربهای که در دل زندگی آموخته بود. او طبیبی بود از جنس مردم، بهدور از هیاهوی شهر و رسمیّتهای خشک، زنی که هر قدمش خیر میآفرید و هر حرکتش التیامی بود بر زخمی پنهان.
فاطمهسلطان فقط درمانگر نبود؛ او مصلح اجتماعی بود. اگر کودکی از مدرسه بازمیماند، خودش پا درمیانی میکرد. اگر خانوادهای درگیر خشونت یا فقر بود، نخستین دری که به رویش باز میشد در خانه سلطانخانم بود. در کنار طبابت سنتی، نقش مددکار اجتماعی را نیز به دوش میکشید؛ گاهی با یک کلام، گاهی با یک لقمه نان، گاهی فقط با نشستن کنار زنی داغدار. او میدانست که درمان همیشه در دارو نیست؛ گاه در همدلی است، گاه در گوشدادن، و گاه در حضور داشتن برای کسی که کسی را ندارد.
زندگی شخصی او اما سرشار از رنجهایی بود که کمتر انسانی تاب آوردنش را دارد. از میان پانزده فرزند، هفت پسرش را از دست داد؛ فقدانهایی پشتهم، سنگین و کمرشکن. او که از کودکی آرزوی داشتن پسر را در دل داشت و عشقش به فرزند پسر از او پنهان نبود، بارها و بارها با داغی تازه روبهرو شد. اما هر بار برخاست، اشکش را پاک کرد و ایستاد؛ نه برای آنکه رنج نداشت، بلکه برای اینکه دیگران به او نیاز داشتند. این ایستادنِ دوباره یکی از بزرگترین درسهایی است که زندگی سلطانخانم به ما میدهد: اینکه انسان، حتی وقتی شکست خورده و زخمخورده، میتواند منبع امید برای دیگران باشد.
با وجود این داغهای سنگین، هشت دخترش را با عشقی بیپایان بزرگ کرد. دخترانی که بعدها هر یک بهنحوی ادامهدهنده راه او شدند؛ راهی که نه نوشته شده بود و نه رسمی بود، اما در جان هر کسی که او را میشناخت ریشه میکرد. سلطانخانم باور داشت که هر انسانی، زن یا مرد، میتواند چراغی در ظلمت باشد. او با دستانی که ترک خورده بودند و چشمانی که اشکهای فروخورده را پنهان میکردند، جهانی کوچک را روشن کرد.
این کتاب نه فقط شرح زندگی یک زن خارقالعاده، بلکه روایت نیروی درونی یک انسان خلاق ،نواور و مفید است؛ نیرویی که میتواند در سادهترین شکلش، از یک زن بیسواد، شخصیتی بسازد که نسلها بعد همچنان الهامبخش باشد. فاطمهسلطان یادآوری میکند که بزرگی همیشه در ابزارهای رسمی، مدارک دانشگاهی یا نامهای پرطمطراق نیست. گاهی در یک قاب ساده، در یک خانه گِلی، در قلب زنی که با عشق کار میکند، حقیقتی نهفته است که ارزش روایت دارد.
در این صفحات، با زنی آشنا میشوید که در سختترین شرایط، به جای فروریختن، به ستون جامعه کوچکش بدل شد. او آموخت که اگرچه نمیتواند نامش را بنویسد، اما میتواند آن را در تاریخ شفاهی جاودانه کند. هر کسی که او را میشناخت، از او خاطرهای داشت؛ خاطرهای از مهربانی، از دلسوزی، از دستهایی که شفا میبخشید و دلی که سنگ صبور همگان بود.
سلطانخانم میراثی است از خدمت، از انساندوستی و از ایمان به اینکه میتوان مفید بود، حتی اگر دنیا ابزارهای رسمیِ مفید بودن را از انسان دریغ کرده باشد. این کتاب دعوتی است به شناختن او، به تماشای زنی که بدون خواندن حتی یک سطر، خودش به کتابی بدل شد که هر کس ورق میزند چیزی برای آموختن مییابد؛ کتابی زنده، پر از معنا، پر از امید و پر از الهام و خلاقیت و نواوری
ناصر عظیمی:
سلطان الگوی انسان نوآور و مفید برای آینده
ر سکوت کوچه باغ های اطراف تهران و در حاشیه دنیایی که نامی از زنان بر صفحه تاریخش نمینوشت، زنی قد برمیافراشت که نه خواندن میدانست
لینک کوتاه : https://hambastegimelli.ir/?p=86413
- نویسنده : ناصر عظیمی
- ارسال توسط : Edit0r.1
- منبع : اختصاصی















